تبليغاتX
مهم نیست

سلام . راستش  ذهنم خیلی مشغوله . دلم گرفته نمی دونم چرا از کی از چی ؟  گاهی وقتا از خودم می پرسم واقعاً شاعرم یا فقط ادا در می یارم ! از خودم می پرسم نکنه شعر  واسم شده باشه یه وسیله  خودنمایی کردن . نکنه دیگه شعر رو واسه ی خود شعر نخوام . نکنه این چند تا احسنت و آفرین روم تأثیر گذاشته باشه . می ترسم واقعاً میترسم یه روز چشم وا کنم ببینم همونجایی هستم که میبینم  خیلیا وایسادن و من به حال و روزشون  تأسف می خورم . چشم وا کنم ببینم چسبیدم به حاشیه شعر و شدم فقط یه اسم یه طبل تو خالی که فقط صدا داره ...       از خودم می ترسم . امروز تو آینه از خودم پرسیدم : به کجا چنین شتابان؟  واقعاً کجا ؟ فقط امیدوارم : به هر آنکجا که باشد فقط این سرا سرایم 

(کبوتر جلدی که از پشت بوم همسایه می ترسه )                            

 

گفتند باید از سر این عشق بگذرم

بیرون کنم خیال تو را دیگر از سرم

 

گفتند هیچ وقت به مقصد نمی رسد

این بار کج که دارم از این سمت می برم

 

هر کس که می شناختم از من بریده است

صف بسته اند تک تکشان در برابرم

 

حس می کنم چقدر برایم غریبه است

دست نوازش پدرم / مهر مادرم

 

( یک مشت حرف پشت سرم ) بیش از این نشد

از حرف های پشت سرم سر در آورم !

 

عاشق شدم چه ساده به یک دوست دارمت

دست خودم که نیست کمی زود باورم

 

از کودکی مصمم و لجباز بوده ام

تو حرف اول منی و حرف آخرم

ممنون از حوصلتون .

تا بعد ...

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  توسط محمد رفیعی  | 



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ