سلام . دوست دارم یه ترانه بذارم . یه ترانه خیلی قدیمی . هر چند شاید کار ضعیفی باشه ولی من دوستش دارم . اساتید به بزرگی خودشون ببخشن . قول میدم دفعه بعدی غزل بذارم ( البته رو قولای من زیاد حساب نکنید )
گول چشمامو نخور رنگ سبزش یه نقابه
خوشی زندگی من واقعی نیست یه سرابه
بودن و موندن با من چیزی نیست غیر یه کابوس
واسه تو چیزی نداره غیر عمری آه و افسوس
سقف خوشبختی عمرم خیلی وقته شده آوار
نمی خوام لحظه ی رفتن قلب تو ببینه آزار
بذار حتی خاطراتم پر بگیره از خیالت
بودن و نبودن من نکنه فرقی به حالت
دیگه طاقتی نمونده واسه این دستای خستم
نمی خوام لحظه ی رفتن باشه دستت توی دستم
بذار آخرین رمق هام توی تنهایی بپوسه
بی خیال از همه دنیا لبای مرگو ببوسه
تا بعد...
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  توسط محمد رفیعی
|

