کلیه کامنت هایی که با اسامی جعلی و بدون آدرس گذاشته شده و گذاشته خواهد شد از این وبلاگ حذف می شود . آنهایی که جرأت ندارند حرف هایشان را با اسم خودشان بزنند همان بهتر که اثری از وجودیتشان نباشد .
عشق یک دنیای دیگر را نشانم داده است
کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است
بی شک از « فرهاد » در عشقم به تو « مجنون » ترم
مادرم روزی مرا بالفطره عاشق، زاده است
عشق ضرب چشمهای توست در چشمان من
عاشقی تنها دو دو تا چار تایی ساده است
باز خواهم گشت هر قدر از خودت دورم کنی
موجم و سنگی اگر باشد سرم آماده است
فکر مقصد نیستم فهمیده ام گاهی سفر
لذتش تنها به بودن در میان جاده است
پیش پایت روی خاک افتاده ام بانو ولی
سایه ات هستم که بر روی زمین افتاده است
سلام .
شدم شبیهِ کسی که پدر نمی خواهد
منم هر آنچه پدر از پسر نمی خواهد
کسی که زندگی اش را شبیه اجدادش
به سنگ قبر خودش مختصر نمی خواهد
شکست هر چه که بت داشتم به غیر خودش
شکستن بت آخر تبر نمی خواهد
جواب پرسش "بال و پرم کجاست " چه بود؟
ـ : " پرنده در قفس بسته پر نمی خواهد"
دعای خیر پدر پیشکش برای خودش
همین بس است برایم که شر نمی خواهد
کمی برای شروع دوباره دیر شده
سفر که خاطره شد همسفر نمی خواهد
.....
ببخش اگر پسرت بی اجازه عاشق شد
که عشق از کس دیگر نظر نمی خواهد
... غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی است
دوباره منتظر لحظه ی هم آغوشی است
تو در کنار منی لب به لب ،نفس به نفس
اتاق خواب نه ! این جا اتاق بی هوشی است
خطوط روی مانیتور شبیه دست انداز
- یواش فشارتُ کم کن ، فشار نیار به ...
- ... گاز !
خطوط منحنی دستگاه ، ممتد ... نه !
- نرو نرو بـ ِ بمون پیش من محمد ، نه !
صدای جیغ میان تکان تکان قطار
مسافرین همه درجای خود سوار ـ
ـ شدند ـ
ـ منتظر لحظه ی پیاده شدن
: « نریز توی خودت دردهاتُ داد بزن »
میان صحنه من و تو ، دو خط ممتد ، سوت ...
اتاق مشترک ، آغوش ، گریه ، درد ، سکوت
غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی است
دوباره منتظر لحظه ی ...
پی نوشت : این غزل آمادگی خودش را برای هرگونه نقد اعلام کرده است .
پذیرای هرگونه فحش ، ناسزا ، نقد سلیقه ای ، نقد افلاطونی ، نقد سقراطی و نقد اعضای بدن
لطفا « نقد » کنید
چشمانت آفتاب دم پائیز! لحن نگاه هایت اگر سرد است
پائیزی و به مهر تو دل بستم اینگونه رنگ و رویم اگر زرد است
تاوان در کنار تو بودن را با برگ برگ سبزم اگر دادم
این تک درخت محکم و پابرجاست یک لحظه خم به چهره نیاورده ست
زخمی که سالهاست به تن دارم از دست بادهای مخالف نیست
این یادگار مانده به همراهم از لطف باغبان تبر در دست
گفتند دور نیست که می بینند از حرف های گفته پشیمانم
عمری گذشت و روی لب این مرد تکرار حرف های همان مرد است
آغاز من شبیه به پایان بود پایان من شبیه به آغازم
باید قبول داشته باشی درد از هر طرف نگاه کنی درد است

