تبليغاتX
مهم نیست

سلام .

... غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی است

دوباره منتظر لحظه ی هم آغوشی است

تو در کنار منی لب به لب ،نفس به نفس

اتاق خواب نه ! این جا اتاق بی هوشی است

خطوط روی مانیتور شبیه دست انداز

- یواش فشارتُ کم کن ، فشار نیار به ...

                                                - ... گاز !

خطوط منحنی دستگاه ، ممتد ... نه !

- نرو نرو بـ ِ بمون پیش من محمد ، نه !

صدای جیغ میان تکان تکان قطار

مسافرین همه درجای خود سوار

شدند منتظر لحظه ی پیاده شدن

: « نریز توی خودت دردهاتُ داد بزن »

میان صحنه من و تو ، دو خط ممتد ، سوت ...

اتاق مشترک ، آغوش ، گریه ، درد ، سکوت

غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی است

دوباره منتظر لحظه ی ...

 

پی نوشت : این غزل آمادگی خودش را برای هرگونه نقد اعلام کرده است .

پذیرای هرگونه فحش ، ناسزا ، نقد سلیقه ای ، نقد افلاطونی ، نقد سقراطی و نقد اعضای بدن

لطفا « نقد » کنید                                    

نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388  توسط محمد رفیعی  | 


 

چشمانت آفتاب دم پائیز! لحن نگاه هایت اگر سرد است

پائیزی و به مهر تو دل بستم اینگونه رنگ و رویم اگر زرد است

 

تاوان در کنار تو بودن را با برگ برگ سبزم اگر دادم

این تک درخت محکم و پابرجاست یک لحظه خم به چهره نیاورده ست

 

زخمی که سالهاست به تن دارم از دست بادهای مخالف نیست

این یادگار مانده به همراهم از لطف باغبان تبر در دست

 

گفتند دور نیست که می بینند از حرف های گفته پشیمانم

عمری گذشت و روی لب این مرد تکرار حرف های همان مرد است

 

آغاز من شبیه به پایان بود پایان من شبیه به آغازم

باید قبول داشته باشی درد از هر طرف نگاه کنی درد است

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  توسط محمد رفیعی  | 


 

« روئیده » ! بر آن شاخه که دستی نرسیده ست

ای ماه که دستان هوس از تو بریده ست

 

از خیره شدن ها به تو پیداست که دنیا

هرگز به خودش مثل تو « نادیده » ندیده ست

 

روز و شب من بی تو عزا ، « ماه پری شاه »

یک موی تو را دیده ام امشب شب عیدست

 

لبخند بزن خنده به لب های تو زیباست

مانند ترک روی اناری که رسیده ست

 

تو مرگ منی ! وقت در آغوش کشیدن

از مثل توئی ، این همه تأخیر بعیدست

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388  توسط محمد رفیعی  | 


 

 

دیگر تو را درون غزل هایم در قالب خیال نمی خواهم

رویای من بدل به حقیقت شو غیر از همین محال نمی خواهم

 

یا با تو می رسم به بلندایم یا بی تو محو می شوم از دنیا

دریایی و جنون تو را دارم موجم که اعتدال نمی خواهم

 

افسانه نه ! ولی  غزلی هستم در اوج عاشقانه گی اش کوتاه

در عاشقی شبیه خودم هستم از قصه ها مثال نمی خواهم

 

آینده ام تو هستی و بختم را در عمق چشمهای تو می بینم

تا چشم های قهوه ایت باشد از شعر و قهوه فال نمی خواهم

 

پایان این رقابت بی پایان وقتی رقیب ها همه جا ماندند

جز دست حلقه کرده ی تو دیگر بر گردنم مدال نمی خواهم

 

با تو خوشم اگر چه حرامم شد جز غم  هر آنچه روزی من بوده است

می خواهمت به قیمت ایمانم ، نه! روزی حلال نمی خواهم

 

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  توسط محمد رفیعی  | 


 

دل من بود كه حس مي كنم از بام افتاد

قطره اشكي كه به پيراهنت آرام افتاد

 

فكر چشمان تو بودم كه به دامان غزل

از درختي دو عدد ميوه ي بادام افتاد

 

شعر اگر كهنه شرابي است كه در سر دارم

انعكاس لب سرخ تو در اين جام افتاد

 

سر من مست به آغوش تو افتاد شبي

صيد از شوق به سر آمد و در دام افتاد

 

قصد پوشاندن عشقم به تو بي فايده بود

چون حريري كه بر عرياني اندام افتاد

 

نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388  توسط محمد رفیعی  | 



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ